X
تبلیغات
پارس هاب

بنی عباس

چگونگی به قدرت رسیدن عباسیان

 چگونگی به قدرت رسیدن عباسیان 

 

 خلافت عباسیان از سال ۱۳۲ ه . ق با خلافت ابوالعباس سفاح و در پی سرنگونی مروان بن محمد ـ آخرین خلیفه اموی ـ آغاز شد و در سال ۶۵۶ ه . ق، در زمان خلافت مستعصم و در اثر حمله ی هولاکو خان مغول به بغداد و فتح آن شهر از سوی او به پایان رسید و بدین ترتیب سیطره ی تقریباً پانصد ساله ی نوادگان عباس بن عبدالمطلب ـ عموی پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله و سلم) بر سرزمینهای اسلامی خاتمه یافت.

خلافت عباسیان از سال ۱۳۲ ه . ق با خلافت ابوالعباس سفاح و در پی سرنگونی مروان بن محمد ـ آخرین خلیفه اموی ـ آغاز شد و در سال ۶۵۶ ه . ق، در زمان خلافت مستعصم و در اثر حمله ی هولاکو خان مغول به بغداد و فتح آن شهر از سوی او به پایان رسید و بدین ترتیب سیطره ی تقریباً پانصد ساله ی نوادگان عباس بن عبدالمطلب ـ عموی پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله و سلم) بر سرزمینهای اسلامی خاتمه یافت.

خلافت پانصد ساله ی عباسیان از جنبه های گوناگون قابل بحث و بررسی است، از نظر طول مدت خلافت و علل آن ، شیوه ی دست یافتن به قدرت، نحوه ی برخورد با مردم غیر عرب تابع خلافت به ویژه ایرانیان ـ و مقایسه ی این برخورد با برخورد بنی امیه با غیر عرب ـ، چگونگی ارتباط با حکومت های کم و بیش مستقلی که در قلمرو آنان به وجود آمدند ـ موردی که در دوره ی بنی امیه سابقه نداشت ـ، شیوه و چگونگی اداره ی قلمروی بسیار وسیع آنان و نقش ایرانیان در این قسمت و ...، و ما در این نوشتار به بررسی چگونگی تأسیس خلافت عباسیان خواهیم پرداخت و البته به چگونگی ارتباط آنان با علویان نیز به طور مشروح اشاره خواهیم کرد.

عباسیان برای رسیدن به قدرت از عواملی سود بردند که از جمله ی این عوامل می توان به بهره برداری از نزدیکی و خویشاوندی با رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم)، کینه و نفرت غیر عرب از بنی امیه به دلیل برخورد بد و توهین آمیز و آمیخته با شدیدترین تعصبات نژادی بنی امیه با غیر عرب و به ویژه ایرانیان، اختلافات داخلی میان اعراب طرفدار بنی امیه به ویژه در مناطق حساسی همچون خراسان، شرایط بد و نابسامان اقتصادی و اجتماعی مردم در اواخر دوره ی بنی امیه و ... اشاره کرد.

در هنگام تحقیق در مورد این موضوع، با بررسی منابع و تحقیقاتی که پیرامون چگونگی به قدرت رسیدن عباسیان مطالبی داشتند، سؤالاتی در مورد استفاده ی عباسیان از شعار «الرضا من آل محمد (ص)» در مورد رهبری نهضت در ذهنم شکل گرفت و این سؤالات با مطالعه ی مقاله ی «نگرشی بر نهضت عباسیان» از دکتر محمد کاظم خواجویان قوت گرفت، که در پایان همین نوشتار و در بررسی این مقاله به آن سؤالات اشاره خواهد شد و البته روشن است که طرح این سؤالات نه به قصد اظهار نظری مسلَّم، بلکه به عنوان آغاز بحثی در مورد چگونگی سوء استفاده عباسیان از این شعار و یا اثبات اشتباه بودن این نظریه ی می باشد.

در پایان از خوانندگان گرامی درخواست می شود که نظرات اصلاحی خود را در مورد مطالب این نوشتار را برای آگاهی بیشتر نویسنده با اینجانب در میان بگذارند.

اوضاع سرزمین های اسلامی در اواخر خلافت بنی امیه به ویژه ایران و خراسان

در بحث و بررسی در مورد چگونگی به قدرت رسیدن بنی عباس، قبل از هر چیز باید از نقش سیاست های اشتباه بنی امیه که در حقیقت راه را برای بهره برداری عباسیان در رسیدن به قدرت هموار ساخت ، سخن بگوییم.

خلافت بنی امیه که در سال ۴۱ ه . ق و پس از حدود۶ سال کشمکش و درگیری معاویه بن ابوسفیان با خلافت برحق امیر مؤمنان امام علی (ع) و نیز امام حسن (ع) با حیله و نیرنگ آغاز شد، از همان ابتدا بذر انحطاط را در بطن خود نهان داشت و این بذر انحطاط چیزی نبود جز حیله و نیرنگی که شخص معاویه برای رسیدن به قدرت از آن سود برد و هر چه مردم مسلمان از این حیله بیشتر آگاه می شدند، قیام های بیشتری بر ضد حکومت بنی امیه شکل می گرفت و این مشکل بنی امیه تا جایی پیش رفت که معاویه ی دوم ـ فرزند یزید و نوه ی معاویه ـ خود رسماً به حقانیت امام علی (ع) در برابر جدش اعتراف نموده و ضمن محکوم کردن اعمال پدر و جدش، از خلافت کناره گیری نمود.

جز مسأله ی حیله ی معاویه و غصب خلافت از جانب او مسایل دیگری نیز وجود داشت که بنی عباس با انگشت گذاشتن بر آن مسایل و استفاده از آن نقاط ضعف توانستند توده ی مردم مسلمان را با خود همراه سازند و سرانجام خلافت بنی امیه را ساقط سازند که در اینجا به مهمترین آن مسایل اشاره خواهیم کرد.

روش های سیاسی بنی امیه که سبب ضعف و سقوط آنان گشت

ـ سیاست تبعیض نژادی بنی امیه:

بنی امیه تعصب نژادی شدیدی داشتند ، به نحوی که نه تنها عرب را از عجم برتر می دانستند بلکه حتی در میان خود اعراب نیز تبعیض روا می داشتند و قریش را در میان اعراب و بنی امیه را در میان قریش برتر می دانستند و این سیاست تبعیض آمیز از دو سو برای آنان مشکلاتی را به وجود آورد: از سویی جماعت مسلمان غیر عرب ـ به ویژه ایرانیان که خود را صاحب فرهنگی برتر از اعراب می دانستند ـ از این برخورد غیر عادلانه و تبعیض آمیز به شدت آزرده و ناراضی بودند و دعوت هر قیام کننده ای علیه حکومت بنی امیه را لبیک می گفتند ، که از آن جمله می توان به شرکت فعالانه ی ایرانیان در نهضت مختار و همراهی با یحیی بن زید و از همه مهمتر و تأثیر گذارتر، همراهی آنان با ابو مسلم خراسانی در سرنگونی حکومت بنی امیه اشاره کرد ، در این باره آمده است:

«پس از غلبه مسلمین بر دولتهای روم و ایران بتدریج این تصور غلط در آنها بوجود آمد که لابد خون عرب خونی است که با خون سایر ملل اختلاف دارد، بویژه خلفای بنی امیه و حکام دست نشانده ایشان بشدت این اندیشه غلط را تقویت می کردند... و بعلت داشتن همین تفکر ابلهانه غیر عرب را در ردیف بندگان یا باصطلاح خود آنان موالی در می آوردند و از سپردن مشاغل و مأموریتهای مهم و حساس کشوری و لشکری به آنها خودداری می کردند... اینگونه تحقیرها و آزار و شکنجه ها نتیجه ای جز ایجاد نفاق میان مسلمین نداشت. عکس العمل این نوع طرز تفکر باطل و بیهوده آن شد که ملل مغلوب ساکت ننشسته، در مقابل اینگونه افکار کودکانه قیام کردند، مسلکانان غیر عرب عموماً و ایرانیان مسلمان خصوصاً برای توجیه نارضایی خود از سلطه خلفای بنی امیه دلایل نیرومندی داشتند زیرا همان طور که اشاره شد از مساوات اقتصادی و اجتماعی با عربهای مسلمان، چنانکه انتظار داشتند برخوردار نشدند بلکه مقام اجتماعی آنها را نیز تا حد موالی تنزل داده بودند، موضوع مهمی که نارضایی آنها را بیشتر می کرد این بود که خودشان را نماینده فرهنگی کهن تر و والاتر از تمدن و فرهنگ فاتحان می دانستند و این حقیقتی بود که عربها نیز به آن معترف بودند، ضمناً بایستی به این نکته توجه داشت که اغلب مخالفان دستگاه حکومت در متصرفات شرقی آنها یعنی در ایران می زیستند... نارضایی از حکومت خلفای بنی امیه تنها منحصر به ایرانیان و دیگر اقوام تابعه نبود بلکه در میان خود عربها روز بروز نارضایی از حکومت جابرانه بنی امیه فزونتر می گشت و همین عدم رضایت از هیأت حاکمه فاسد بود که سرانجام به سقوط بنی امیه منتهی شد.»[۱]

از سوی دیگر سیاست تبعیض نژادی بنی امیه در برتری قایل بودن برای وابستگان خویش در میان اعراب، مخالفتهایی را در میان اعراب نیز علیه بنی امیه برمی انگیخت و در حقیقت یکی از مهمترین عوامل در پیروزی قیام ابومسلم همین اختلافات داخلی میان اعراب ساکن در خراسان بود که ابو مسلم توانست زیرکانه از این اختلافات به نفع قیام خویش بهره گیرد، در این باره یعقوبی می نویسد:

«قدرت کرمانی در خراسان بالا گرفت و جنگ میان او و نصر بن سیار ادامه یافت و کرمانی بر نصر بن سیار پیروز آمد و بیشتر امر کرمانی در دست ابو مسلم خراسانی بود. جماعتی از بزرگان مرا خبر دادند که هر گاه کرمانی و نصر بن سیار برای نبرد روبرو می شدند، ابو مسلم می گفت، خدایا هر دو را شکیبایی ده و هیچکدام را پیروز مگردان.»[۲]  

و مسعودی نیز در این باره می نویسد:

«نصر بن سیار با ابو مسلم جنگها داشت که ابو مسلم در اثنای آن حیله های بسیار کرد و در میان قبایل یمانی و نزاری مقیم خراسان تفرقه انداخت و حیله های دیگر که بر ضد دشمن بکار برد.»[۳]  

عباسیان و قیام های سیاسی آنان در برابر بنی امیه  

ـ پیشینه ی بنی عباس: بنی عباس از نوادگان عباس عموی پیامبر بودند و بطوریکه خواهیم دید از این وابستگی به خاندان رسالت به خوبی در جهت رسیدن به قدرت استفاده کردند و حتی شعار معروف «الرضا من آل محمد (ص)» را به سود خویش در هنگام رسیدن به خلافت تفسیر و توجیه کردند و مردمی که از ظلم و جور مأموران ستم پیشه اموی به تنگ آمده بودند در مبارزات عباسیان علیه بنی امیه، در کنار بنی عباس ایستادند و با تمام توان آنها را در این مبارزه یاری و همراهی کردند و بدون شک آنها در این کار رضایت خدا و رسول او را در درجه ی اول و دستیابی به عدالت اسلامی را در درجه ی بعد طلب می کرده اند، ولی بعدها با کمال تعجب می بینند که نه تنها بنی عباس به عدالت اجتماعی و اسلامی توجهی ندارند بلکه حتی با نزدیکترین افراد به رسول خدا ، یعنی علویان با ظلم و خشونت و قساوت رفتار می کنند، در این باره شاید سخن یکی از قیام کنندگان علیه عباسیان ـ شریک بن شیخ مهری ـ به روشنی این مطلب را اثبات کند. وی پس از به قدرت رسیدن بنی عباس در بخارا علیه آنان دست به قیام زد و گفت: «ما با آل محمد (ص) بیعت نکرده ایم که خونها را بریزیم و به غیر حق عمل کنیم.» [۱] و این به خوبی نشان می دهد که مردم از نزدیکی بنی عباس با خاندان پیامبر چه برداشتی داشته اند و چگونه این نسبت مایه ی قوت کار عباسیان شده است.

ـ آغاز کار بنی عباس: عباسیان از آغاز خلافت بر سر جانشینی رسول خدا در سقیفه ی بنی ساعده و نیز بعدها در درگیری های امام علی (ع) و امام حسن (ع) با معاویه به هیچوجه داعیه ی رسیدن به قدرت و خلافت را نداشتند و حتی عباس پس از رحلت رسول گرامی اسلام، صراحتاً به دفاع از حقانیت علی (ع) برای رسیدن به خلافت پرداخت و همراه با بقیه ی بنی هاشم و شخص امام علی (ع) ازبیعت با ابوبکر تا شش ماه خودداری کردو پس از قتل عثمان و خلافت امام علی (ع)، فرزندان عباس به حکومت شهرهای مختلف منصوب شدند و در آن دوره ی پر آشوب که از سویی معاویه و از دیگر سو اصحاب جمل ادعای خلافت داشتند باز هم فرزندان عباس هیچگونه ادعایی در این مورد نداشتند و این عدم ادعای خلافت از سوی بنی عباس تا آنجا پیش می رود که حتی سفاح و منصور ـ دو خلیفه ی اول و دوم عباسی ـ قبل از رسیدن به خلافت با یکی از نوادگان امام حسن (ع) به عنوان خلیفه بیعت می کنند.

حال با توجه به مطالبی که نوشته شد این سؤال مطرح می شود که بنی عباس از چه زمانی و چگونه به فکر رسیدن به خلافت و غصب حق علویان افتادند؟ درپاسخ به این سؤال تواریخ نوشته شده که بنی عباس ادعای وراثت و جانشینی ابو هاشم فرزند محمد حنفیه را عنوان کرده اند ، تفصیل این ماجرا به نقل از حسن ابراهیم حسن چنین است:

«آنگاه قضیه انتقال خلافت از خاندان علی (ع) به خاندان عباس بدست ابوهاشم بن محمد حنفیه پیشوای شیعه کیسانی رخ داد، اجمال قضیه آنکه سلیمان بن عبدالملک خلیفه اموی بسال ۹۸ هجری ابوهاشم را بنزد خویش دعوت کرد و مقدم وی را گرامی داشت و بدوستی وی تظاهر کرد، اما نیت قتل وی را بدل داشت که از قیام و دعوت او بیمناک بود ، بدین جهت هنگام بازگشت یکی را مأمور کرد تا در حمیمه که دهکده ایست میان سرزمین شام و حجاز و در آن روزگار مقر محمد بن علی بن عبد الله بن عباس بود ابو هاشم را مسموم کند ، گویند ابو هاشم همینکه اجل را معاینه دید ، محمد بن علی را خواست و اسرار دعوت هاشمیان را با او در میان نهاد و حق خلافت خویش را بدو واگذاشت و نام دعوتگران علوی را که مقیم کوفه بودند براو فاش کرد و نامه هایی بدو داد که بایشان تسلیم کند، بدینسان خلافت از علویان به عباسیان منتقل شد.»[۲]

مسعودی نیز در این مورد می نویسد:

«اعتقاد متأخران راوندیه، که از جمله کیسانیه، معتقدان امامت محمد بن حنفیه جدا شده و یاران ابو مسلم عبد الرحمن بن محمد، مؤسس دولت عباسی بشمارند و به انتساب او که جریان نام داشت، عنوان جریانیه دارند، این است که پس از علی بن ابیطالب، محمد بن حنفیه امام بود و جانشین محمد، پسرش ابوهاشم بود و جانشین ابوهاشم، علی بن عبدالله بن عباس بن عبدالمطلب بود و جانشین علی بن عبدالله، محمد بن علی بود و جانشین محمد، پسرش ابراهیم امام بود که در حران کشته شد و جانشین ابراهیم امام، برادرش ابوالعباس بن عبدالله بن حارثیه بود.»[۳]

درباره ی این ادعای بنی عباس باید بگوییم که با توجه با این مطلب که قدرتمندان در هر دوره ای نهایت کوشش خود را بکار می برده اند که تاریخی که از آنها بر جای می ماند، در نهایت به نفع آنها باشد و نیز با توجه به اینکه تقریباً تمام کتبی که درباره ی این ادعای بنی عباس مطلبی نگاشته اند، منبع خبرشان با واسطه یا بی واسطه خود بنی عباس بوده اند، باید در صحت این خبر تردید کرد، برای توضیح این مطلب باید گفت که بنی عباس ادعای جانشینی ابو هاشم فرزند محمد حنفیه را دارند که در حمیمه ی شام و در نزد بنی عباس فوت کرده است و بنی عباس نقل کرده اند که وی در آخرین لحظات عمر خود، محمد بن علی بن عبدالله بن عباس را به جانشینی خود برگزیده است و روشن است که این نقل قول را نمی توان کاملاً مورد قبول قرار داد زیرا شاهدان این ماجرا در این نقل قول ذی نفع بوده اند.

بهر حال بنی عباس با این نقل قول زمینه ی آغاز فعالیت های خود را برای رسیدن به قدرت فراهم کردند و از اوایل قرن دوم هجری داعیانی را به منظور تحریک مردم به قیام علیه بنی امیه به اطراف گسیل داشتند ، البته در مورد واگذاری حق خلافت از سوی ابوهاشم به بنی عباس ـ و رد آن ـ استدلال دیگری نیز شده است که در اینجا به آن اشاره می کنیم:

«بدینسان خلافت از علویان به عباسیان منتقل شد، اکنون این سؤال پیش می آید که چرا ابوهاشم از خاندان خود چشم پوشید و میراث خود را به عموزادگان عباسی گذاشت. البته بیاد دارید که هنگام وفات پیامبر، مسلمانان از هاشمیان جز علی و فرزندان وی کسی را نامزد خلافت نکردند و آن هنگام که در باره خلافت گفتگو بود افکار متوجه عباس عموی پیامبر نشد که وی از متقدمان اسلام نبود. فقط گفتند ابوسفیان از پس بیعت ابوبکر نزد عباس آمد و گفت دست بیار تا با تو بیعت کنم و عباس ابا کرد. از پس این حوادث مناسبات هاشمیان علوی و عباسی بر دوستی و صفا بود و دو خاندان بر ضد دشمن مشترک یعنی امویان همسخن بودند تا آن هنگام که ابو هاشم علوی حق خویش را به عباسیان واگذاشت. گویی در آخر قرن اول هجری عباسیان از لحاظ سیاسی بیش از علویان فعالیت داشتند و به نفوذ و قدرت بیشتر متمایل بودند. شاید ابو هاشم پنداشته بود که در خاندان وی کسی نیست که با وظایف بسط دعوت قیام تواند کرد. شاید اختلاف میان عقاید شیعیان کیسانی که پیروان ابوهاشم بودند با عقاید شیعه امامی که یاران اولاد فاطمه بودند علت حقیقی این انصراف بود که ابوهاشم عموزادگان عباسی را بر خویشان علوی مرجح شمردو نکته اینجاست که رأی ابوهاشم که یکی از علویان بود، رأی همه علویان تلقی نمی توان کرد، زیرا گروه بسیاری از ایشان همچنان به ترویج فرقه شیعه امامی اشتغال داشتند و پس از قیام دولت عباسی بر ضد آن برخاستند. بنا بر این تعبیر مورخان که عمل ابوهاشم را بمنزله انتقال حق خلافت از خاندان علوی به خاندان عباسی می شمارند از دقت و صحت به دور است.»[۴]

در این میان شاید این سؤال پیش بیاید که در این موقعیت چرا فرزندان فاطمه و ائمه ی شیعه اقدامی در جهت دستیابی به قدرت انجام ندادند؟ در پاسخ به این سؤال باید گفت که شاید اختلافات میان شیعیان به عنوان یک دلیل بر عدم انجام فعالیت یکدست شیعیان و ائمه ی شیعه باشد. در این مورد دکتر خواجویان می نویسد:

«شیعیان در این دوران از انسجام خاصی برخوردار نبوده اند: برخی طرفداری و تمایلشان نسبت به فرزندان پیامبر بر مبنای عشق و علاقه به پیامبر و نیز به جهت مظلومیت آنان بوده است. گروهی دیگر امامت را حق خاندان پیامبر می دانستند و آنان را شایسته رهبری ، اما در شرایط و خصوصیات امام دچار تردید بودند . برخی از این گروه قیام به سیف و فرزندی فاطمه دختر پیامبر را شرط امامت و رهبری می دانستند. اینان که پس از قیام زید و یحیی به طرفداری از آنان پرداختند بعدها به زیدیه معروف و متصف شدند.

گروه دیگر محمد بن حنفیه فرزند دیگر علی بن ابیطالب را پس از امام حسین ، امام می دانستند و پس از وی به امامت فرزندش ابوهاشم قائل بودند و به کیسانیه یا هاشمیه معروف شدند.

گروهی از شیعیان نیز امامت را پس از علی بن الحسین و امام باقر در امام صادق جستجو می کردند. از این رو بطوریکه متذکر شدیم گر چه امام صادق فرد متشخص فرزندان پیامبر بود ، اما شیعیان از آنجا که در اطاعت از رهبری ار وحدت نظر و هماهنگی لازم برخوردار نبودند ، نمی توانستند در مقابل نهضت عباسیان برخاسته و رهبری قیام را به دست گرفته و بر امویان پیروز شوند و حاکمیت را در دست گیرند.»[۵]

سؤال دیگر در این میان این است که: آیا ائمه ی شیعه ـ امام محمد باقر و امام جعفر صادق ـ از چگونگی اقدامات و تحرکات بنی عباس برای رسیدن به قدرت آگاه بوده اند یا خیر؟ در این مورد چنین می خوانیم:

« ابن حجر در الصواعق المحرقه از مکالمه امام محمد باقر ـ علیه السلام ـ با منصور عباسی در موضوع خلافت سخن گفته: ... امام ـ علیه السلام ـ منصور را از سلطنتش بر شرق و غرب زمین و درازی مدت آن خبر داد . پس به امام گفت، سلطنت ما پیش از سلطنت شماست؟ فرمود: آری، گفت: هیچیک از فرزندان من سلطنت کند؟ فرمود: آری. گفت: مدت بنی امیه درازتر است یا مدت ما؟ فرمود: مدت شما، کودکان شما با این سلطنت چنان بازی کنند که با گوی بازی می کنند. این است آنچه پدرم به من وصیت کرد. چون خلافت به سلطنت زمین به منصور رسید، از قول حضرت باقر شگفت زده شد.»[۶]

و نیز درباره ی اطلاع امام صادق از حکومت بنی عباس آمده است:

«جمعی از بنی هاشم چون ابراهیم بن محمد بن علی بن عبدالله بن عباس و ابوجعفر منصور و صالح بن علی و عبدالله بن حسن بن حسن و دو پسرش محمد و ابراهیم در ابواء جمع آمدند. بدین موقع عبدالله بن حسن سخن آغاز کرد و گفت: این پسر من همان مهدی است ، برخیزید و با وی بیعت کنید. ابوجعفر منصور گفت: چرا خود را گول می زنید؟ مردم جز با این جوان با کسی بیعت نخواهند کرد. مراد وی محمد بن عبدالله بن حسن بود، پس همه با او بیعت کردندو پس از آن به سراغ امام صادق (ع) فرستادند. امام آمد، عبدالله بن حسن آن جناب را در کنار خود جای داد و سخن سابق را تکرار کرد. حضرت فرمود: چنین مکنید چون بی نتیجه خواهد ماند. اگر ای عبدالله گمان می بری که پسرت همان مهدی است، چنین نیست و وقت آن نرسیده است و اگر او را برای امر به معروف و نهی از منکر به قیام وامیداری، از شما حمایت و با پسرت بیعت خواهیم کرد. عبدالله به خشم آمد و گفت: من خلاف آنچه تو می گویی می دانم. والله خداوند تو را بر غیب خویش آگاه نکرده است. ترا حسد بر پسر من به این بیان واداشت. حضرت فرمود: به خدا سوگند حسد مرا وادار نکرد ولی این مرد ـ و با این جمله دست بر پشت ابوالعباس زد ـ و برادران و فرزندانشان برابر شما هستند ( و آنها به خلافت رسند نه شما ) ، پس دست را بر شانه عبدالله بن حسن زد و فرمود : این خلافت به شما نخواهد رسید و به آنها تعلق دارد و بزودی هر دو پسرت کشته شوند. »[۷]  

ـ شیوه دعوت عباسیان  

عباسیان در آغاز کار از پیروان ابوهاشم به عنوان داعی استفاده کردند:

«ابوهاشم بدان هنگام که به عراق و خراسان می آمد ، پیروان خود را گفته بود که پس از او این امر به فرزندان محمد بن علی بن عبدالله بن عباس خواهد رسید.از این رو پس از وفات او پیروانش نزد محمد آمدند و در نهان با او بیعت کردند، محمد نیز داعیان خود را از میان آنان برگزید و به اطراف روان داشت. از کسانی که به عراق فرستاد میسره (معروف الداعی) بود و از کسانی که به خراسان فرستاد محمد بن خنیس و ابوعکرمه السراج یعنی ابو محمد الصادق و حیان العطار ، دایی ابراهیم بن سلمه بودند. اینان به خراسان آمدند و مردم را در نهان به محمد بن علی دعوت می کردند. مردم نیز اجابت کردند ، اینان نامه های کسانی را که اجابتشان کرده بودند به نزد میسره می فرستادند و میسره آنها را نزد محمد بن علی می فرستاد. ابو محمد الصادق دوازده تن از اهل دعوت برگزید و آنان را سمت نقیب بر دیگران داد ، اینان عبارت بودند از :

۱) سلیمان بن کثیر الخزاعی

۲) راهز بن قریظ التمیمی

۳) ابوالنجم عمران بن اسماعیل از موالی آل ابی ابی معیط

۴) مالک بن الهیثم الخزاعی

۵) طلیحه بن زریق الخزاعی

۶) ابوحمزه عمرو بن اعین از موالی خزاعه

۷) برادرش عیسی

۸) ابوعلی شبل بن طهمان الهروی از موالی بنی حنیفه

۹) قحطبه بن شبیب الطایی

۱۰) موسی بن کعب التمیمی

۱۱) ابوداود خالد بن ابراهیم از بنی شیبان بن ذهل

۱۲) قاسم بن مجاشع التمیمی

و پس از آن هفتاد مرد دیگر برگزید. »[۸]

داعیان عباسی بطور مخفیانه به نقاط مختلف سفر می کردند و مردمی را که آماده قیام می دیدند به قیام علیه بنی امیه فرا می خواندند:

«در ابتدای قرن دوم هجری، محمد بن علی بن عبدالله بن عباس به سازماندهی و پی ریزی نهضتی اقدام کرد. وی داعیان خود را به خراسان فرستاد، محیطی که دور از دمشق مرکز قدرت خلفای اموی بود و دارای زمینه گسترده ای نسبت به طرفداری از آل محمد (ص). اینان که بعدها به دعاه عباسی معروف شدند، ابتدا از مفاسد و ستمهای امویان و رفتار ناشایست آنان بویژه نسبت به فرزندان پیامبر و بی حرمتی به خانه کعبه و مدینه شهر رسول الله و قتل و کشتار فرزندان پیامبر در کربلا و زید و یحیی سخن می داشته و مردم را مخفیانه و دور از چشم مأموران و حکام اموی در خراسان و کوفه به قیام دعوت می کردند.»[۹]

شیوه دعوت عباسیان بر این اساس بود که نقاطی را انتخاب کنند که در آنجا زمینه نارضایتی از بنی امیه موجود باشد تا کار دعوت براحتی پیش رود و این نقاط بطور خاص کوفه و خراسان بودند و رهبری نهضت را آشکارا مشخص نکنند تا بتوانند از نیروی تمامی ناراضیان از حکومت استفاده کنند و به همین دلیل شعار«الرضا من آل محمد»را انتخاب کرده بودند.

عباسیان به مردم به تنگ آمده از جور و ستم امویان وعده پیروزی و حکومتی عادلانه تحت رهبری خاندان پیامبر را می دادند و در پاسخ به سؤال مردم در مورد مشخص کردن رهبری نهضت، شعار «الرضا من آل محمد » را مطرح کرده و می گفتند که مشخص کردن رهبری موجب شناسایی وی توسط دستگاه حکومتی بنی امیه شده و در نهایت وی بدست آنان کشته خواهد شد ولی به مردم اطمینان می دادند که پس از پیروزی بر یک تن از اولاد رسول خدا که مورد نظر تمام امت اسلام باشد متحد خواهیم شد، البته باید توجه داشت که این شعار قبل از عباسیان نیز سابقه داشته و بطور مشخص عبد الله بن معاویه بن عبدالله بن جعفر بن ابیطالب نیز در قیام خود مردم را به « الرضا من آل محمد » می خواند و در هر صورت مردم مسلمان از این شعار از یکسو حکومت فرزندان پیامبر را در نظر داشتند و از سوی دیگر ـ و شاید به عنوان دلیلی مهمتر ـ به حکومتی عادلانه همچون حکومت شخص رسول خدا و امام علی فکر می کردند.